
با نهايت تاسف باخبر شديم استاد پرويز مشكاتيان ، آهنگساز برجسته كشورمان و نوازنده ي سنتور روز دوشنبه 30 شهريور در سن 54 سالگي به ديار باقي شتافتند . درگذشت اين هنرمند ارزنده موسيقي را به خانواده ايشان و جامعه ي هنري تسليت مي گويم . روحش شاد و يادش گرامي .
**********
در ادامه غزلی بخوانید از جلیل صفر بیگی :
اي پر از عاطفه در قحط محبت با من
كاش مي شد بگشايي سر صحبت با من
هيچ كس نيست كه تقسيم شود در اينجا
درد تنهايي و بي برگي و غربت با من
از خروشاني امواج نگاهت ديري ست
باد نگشوده لبش را به حكايت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خيال
آسمان دور شد از روي حسادت با من
بعد از اين شور غزل هاي شكوفا با تو
بعد از اين مرثيه و غربت و حسرت با من
گر چه كوچيدي از اين باغ ، ولي خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قيامت با من .
و چند رباعی از جلیل صفر بیگی :
شعر آمد و از شهر تب و تابم برد
با خويش به درياچه ي مهتابم برد
درياچه چه لالايي ماهي مي خواند
آرام در آغوش خدا خوابم برد .
*****
از بس كه خدا به ما دو تا بد بين است
از فرط خجالت سرمان پايين است
ما متهم رديف اول هستيم
عاشق شده ايم جرممان سنگين است .
*****
ما اين كم و كاست را نمي دانستيم
دل آنچه كه خواست را نمي دانستيم
باور كن اگر عنايت عشق نبود
دست چپ و راست را نمي دانستيم .
*****
هر چند كه دور از عشق بازي هستيم
اما به رضاي عشق راضي هستيم
بر فرض كه اين مساله هم حل بشود
ثابت شده ما دو خط موازي هستيم .
*****
خوش خط و تميز و شيك عاشق شده است
افتاده به جيك جيك عاشق شده است
يك قلب كشيده است و تيري در آن
خودكار سياه بيك عاشق شده است .
*****
سلام دوستان عزيز براي اين پست غزلي زيبا و چند رباعي از شاعر عزيز جليل صفر بيگي براتون انتخاب كردم .جليل صفر بيگي در سال 1352 در شهر ايلام ديده به جهان گشود . وي دانش آموخته ي رشته ي رياضي است و از دبيران آموزش و پرورش در همين رشته .
جليل صفر بيگي را مي توان در زمره ي بهترين رباعي سرايان شعر امروز به شمار آورد . از آثار ايشان عبارتند از :
چرا پرنده نباشم
شكلكي براي مرگ
انجيل به روايت جليل
كم كم كلمه مي شوم
واران
او نويسي
و ...
كتاب واران گزيده اشعار جليل صفر بيگي است كه شامل غزل ها ، اشعار سپيد ، دوبيتي ها و رباعيات ايشان است و توسط نشر تكا (توسعه كتاب ايران) چاپ شده و در دسترس علاقه مندان قرار دارد .
غزل 1
خوابيده ام ، دقيقه شمار شکسته ام
پاييز تازه ايست بهار شکسته ام
حيف تمام ثانيه هايت که سوختند
هر بار پای قول و قرار شکسته ام
يا می جوند يا که لگدمال می کنند
من دانه دانه دانه انار شکسته ام
هر قطعه از جوانيمان را مرور کرد
بادست من شبانه سه تار شکسته ام
ميدان نديده نيستم اما چه فايده
شمشير پير ، دست سوارِ شکسته ام
رد مرا بگير و بيا ، تازه مانده است
بر سنگفرش ، «خون انار» شکسته ام
گاهی بيا سراغم اگر که شناختی
عکس مرا به سنگ مزار شکسته ام
"مهدی فرجی"
غزل 2
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم
آخ ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند
یاسم و باران که میبارد معطر میشوم
در لباس آبی از من بیشتر دل میبری
آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
میتوانم مایهی ـ گهگاه ـ دلگرمی شوم
میل ، میل توست ، امّا بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخت ، پرپر میشوم
مهدي فرجي
سلام دوستان عزيز و هميشگي كوچه باغ . مدتي به دليل مشكلات و گرفتاري ها نتونستم تو كوچه باغ مطلب جديد بزارم . از همه دوستاني كه نظر داده و يا بروز كردن وبلاگشون رو اطلاع داده بودند هم عذرخواهي مي كنم كه بهشون سر نزدم .
دو غزل زيبا از شاعر عزيز مهدي فرجي براتون گذاشتم . مهدي فرجي متولد 1358 مي باشد . از آثار زيباي ايشان مي توان به موارد زير اشاره كرد :
هزار اسم قلم خورده
و چشمهاي تو باران
زير چتر تو باران مي آيد
شب بي شعر
و....
اميدوارم لذت برده باشيد .
غزل اول
من غبطه مي خورم به درختان خانه ات
اي كاش سر گذاشته بودم به شانه ات
در فصل جفت گيري فولاد و سنگ ، كاش
گنجشك من تو باشي و من آشيانه ات
گنجشك من تو باشي و من در به در شوم
از صبح تا غروب پي آب و دانه ات
وقت غروب از تو بپرسم : چگونه است
با چند استكان مي روشن ميانه ات ؟
بعدش بخواهم از تو كمي درد دل كني
گاه از زمين بگويي و گاه از زمانه ات
يك مشت كودك اند ، به دور درخت سيب
انگشت هاي كوچك تو زير چانه ات
در بوسه ي تو ، بذر تغزل نهفته ، كاش
روي لبان من بشكوفد جوانه ات
راس كلاغ ، فرصت كشف شهود نيست
بگذار تا تو را برسانم به خانه ات .
"عليرضا بديع"
غزل دوم
حجمي كبود ، گوشه ي انبار ، عنكبوت
خياط روزهاي ولنگار ، عنكبوت
با ميل هاي كوچك انگشت بافته ست
شالي براي گردن ديوار ، عنكبوت
گاهي ميان تنگه و در تور ِ تار خويش
با صيد سخت رفته كلنجار ، عنكبوت
كِز كرده پشت پنجره از صبح تا غروب
شايد رسيده است به تكرار ، عنكبوت
با تارها به نيت نذرش ضريح بافت
خود را دخيل كرد به اين دار ، عنكبوت
حالا به روي دست به اكراه مي برند
يك عده موريانه به انبار ، عنكبوت .
"عليرضا بديع"
سلام دوستان عزيز و همراهان هميشگي كوچه باغ . دو غزل زيبا از كتاب « از پنجره هاي بي پرنده » كار شاعر جوان و خوش آتيه كشورمان « عليرضا بديع » براتون انتخاب كردم . عليرضا بديع متولد بهار 1364 در شهر نيشابور است، بارقه هاي شعرش از دوران راهنمايي و در سال76 شکل گرفت. اما شعر را به صورت جدي و حرفه اي از سال 79 آغاز کرد. در حال حاضر او دانشجوي کارشناسي زبان و ادبيات فارسي در شهر نيشابور است.از ديگر آثار او مي توان به « حبسيه هاي يک ماهي » و « گنجشک هاي معبد انجير » اشاره كرد . مجموعه ي « از پنجره هاي بي پرنده » او برگزيده شعر جوان دومين جشنواره شعر فجر استان خراسان رضوي است .
در ادامه هم يك غزل ديگر از كتاب « آن ها » ي فاضل نظري براتون گذاشتم . اميدوارم لذت ببريد . باور كنيد انتخاب يك شعر از يك مجموعه ي زيبا كار بسيار دشواريست .
ما را براي رونق بازار مي خواهي
اي باغبان تا چند گل را خار مي خواهي
اسفند و فروردين ما فرقي نخواهد داشت
تقويم را بيهوده در تكرار مي خواهي
پاداش حرف حق زدن جز سربلندي نيست
حق با من است اما مرا بر دار مي خواهي
اي دل چرا دست از سر من بر نمي داري
تا كي مرا از زندگي بيزار مي خواهي
اي عشق ، اي سنگ صبور روزهاي من
امشب خودت هم محرم اسرار مي خواهي .
"فاضل نظري"
كوچه باغ را از نظرات پر مهرتون بي نصيب نگذاريد . موفق باشيد .
دوستان علاقه مند به كتابهاي شعر، مي توانند بخش زيادي از كتابهاي مورد نظرشان را از اين فروشگاه تهيه نمايند :
خيابان انقلاب روبروی دانشگاه تهران پاساژ فروزنده کتابفروشی «کانون شاعران ایران» .
گفته بودي درد دل كن گاه با هم صحبتي
كو رفيق راز داري ! كو دل پر طاقتي ؟
شمع وقتي داستانم را شنيد آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنيده باشي راحتي
تا نسيم از شرح عشقم با خبر شد ، مست شد
غنچه اي در باد پر پر شد ولي كو غيرتي ؟
گريه مي كردم كه زاهد در قنوتم خيره ماند
دور باد از خرمن ايمان عاشق آفتي
روزهايم را يكايك ديدم و ديدن نداشت
كاش بر آيينه بنشيند غبار حسرتي
بس كه دامان بهاران گل به گل پژمرده شد
باغبان ديگر به فروردين ندارد رغبتي
من كجا و جرات بوسيدن لب هاي تو
آبرويم را خريدي عاقبت با تهمتي .
فاضل نظري
سلام دوستان . غزلي از كتاب جديد فاضل نظري به نام «آن ها» را خوانديد كه به تازگي توسط انتشارات سوره مهر چاپ شده و علاقمندان به كارهاي زيباي اين شاعر تواناي كشورمان مي توانند آن را تهيه كرده و از خواندن اشعار زيباي آن لذت ببرند . فاضل نظري از جمله شاعران غزلسراي معاصر است كه من به شخصه علاقه ي فراواني به شعر هايش دارم . از فاضل نظري پيشتر كتاب هاي «گريه هاي امپراطور » و « اقليت » چاپ شده بود كه خواندن اين كتابها را هم به علاقه مندان به غزل معاصر توصيه مي كنم . براي فاضل نظري عزيز آرزوي سلامتي و موفقيت روز افزون دارم .
تا كي به شكل خاطره اي گم ببينمت؟
درعطر سیب و مزه ي گندم ببينمت
من آن هميشه چشم به راهم به من بگو
يك جمعه در هزاره ي چندم ببينمت؟
در كوچه هاي يافتنت پرسه مي زنم
شاید كه در میانه ي مردم ببينمت !
در خشكسال شادي و در قحط عاطفه
با يك سبد امید و تبسّم ببينمت
امشب دوباره گريه ي من درغزل تنيد
شاید میان بغض و ترنّم ببينمت
باید دوباره باشي و معنا كني مرا
تا كي به شكل خاطره اي گم ببينمت؟
"سعید ربیعی "
سلام دوستان عزیز . اولین بروز رسانی کوچه باغ در سال 88 را با غزلی زیبا از سعید ربیعی شاعر خوش ذوق اراکی شروع کردم و در ادامه هم چهار رباعی و یک دوبیتی از این شاعر .
رباعی 1
هرچند پُر از ترانه زنبیلم شد ،
لبریزِ شکوفه بار و بندیلم شد ،
ای عشق! پس از عزیمتت سال جدید
تحویل که نه دوباره تحمیلم شد !
"سعید ربیعی"
رباعی 2
هر کس که شبی در ِ اتاقم آمد
با قصدِ ربودنِ چراغم آمد...!
بسپار بگویند که در منزل نیست
این بار اگر عشق سراغم آمد!
"سعید ربیعی"
رباعی 3
چشمان ِ تو عشق و کینه را با هم داشت
یک حسِ دوگانه ، حالتی مبهم داشت
از ساز ِ مخالف زدنت ممنونم ...
اُرکستر ِغمم فقط همین را کم داشت !
"سعید ربیعی"
رباعی 4
یک تور سپید و صورتی بر تن شد ،
یک دختر ساده و رمانتیک، زن شد
دیروز تمام ِ فکر ِ او « شعرش» بود ،
امروز تمام ِ غصه اش «روغن» شد !
"سعید ربیعی"
دو بیتی
تمومِ محصولِ امسالُ بُردن
ببین جالیزُ دست کی سپردن!
مترسک طفلی تقصیری نداره
کلاغا دخل چشماشو آوردن!
"سعید ربیعی"
شعرهای دیگر ایشان را می توانید از وبلاگ خودشان:« سیب بغض هزاره » بخوانید و لذت ببرید .
ضمنا پست آخر محسن باقرلو هم در وبلاگ کرگدن درباره سعید ربیعی است .
امیدوارم مثل همیشه با نظراتتان بنده حقیر را در ادامه ی راه دلگرم کنید .
آواز خوش هَزار تقدیم تو باد
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
وحید امیری
*****
امسال بهار بی تو آغاز نشد
یک سال گذشت و باز اعجاز نشد
کی سین سلام بر لبت می شکفد؟
عید آمد و سفره ی دلم باز نشد
جلیل صفربیگی
*****
چشم تو که انتظار می ریزد از آن
دریا دریا وقار می ریزد از آن
در باد کمی پیرهنت را بتکان!
من مطمئنم بهار می ریزد از آن!
هادی محمدزاده
*****
یک توسن بی سوار باید باشد
سر گشته و بیقرار باید باشد
اینگونه که آسمان تعجب کرده است
از تاختنش... بهار باید باشد
سعید بیابانکی
*****
آیینه ی روزگار لبخند خداست
آرامش سبزه زار لبخند خداست
از عطر نگاه باغها دانستم
نام دگر بهار لبخند خداست
ایرج زبردست
سلام دوستان عزیز . با چند رباعی زیبا به استقبال بهار و نوروز ۸۸ می رویم . نوروز بر شما مبارک باد .
بیرون كشيدي از در و بر بام مي بري
آرام جلوه كردي و آرام مي بري
اين از هنر نمايي چشم سياه توست
بي دام صيد كردي و با دام مي بري
تا قبله را عوض نكني چشم را ببند
با اين حرام رونق اسلام مي بري
چشمانت آرزوي رياضت كشان شده
غوغاست هر كجا كه تو بادام مي بري
گاهـی ابوسعيد ابوالخير مي شوي
گاهي مرا حوالي بسطام مي بري
پر مي زني ، به منطق عطار مي كشي
مِی می شوی ، به خلسه ی خیام می بری
تا بوده راه و رسم تو این گونه بوده است
آرام دل گرفتي و آرام مي بري
روزي نشد كه عمر به كام دلم شود
ناكام آفريده و ناكام مي بري ... !
" ناصر حامدي"
«ناصر حامدی »متولد 1355 از شاعران جوان و فعال در حوزه غزلسرایی است که پیش از این مجموعه «قطار - روم خراسان» وی با استقبال علاقه مندان به شعر کلاسیک و غزل امروز رو به رو شد .
«باشد برای بعد» از سلسه مجموعه های چاپ شده در نشر توسعه کتاب ایران – تکا – گزیده اشعار ناصر حامدی است که شامل 78 غزل 15 مثنوی و چند رباعی است .
ویژگی غزل های «ناصر حامدی» سادگی و صمیمیت زبان و حال و هوای امروزی مبتنی بر شعر کلاسیک کهن است که نشان از اصالت و سلامت شعر او دارد. ( منبع : سايت انجمن شاعران ايران)
سلام دوستان عزيز و همراه كوچه باغ . اينبار بروز رساني وبلاگ به دليل گرفتاري هايي كه داشتم كمي طولاني شد كه از اين بابت عذرخواهي مي كنم . با شعري از آقاي ناصر حامدي ، منتظر نظرات پر مهرتان هستم .
یک شاخه رز ، یک شعر ، یک لیوان چایی
آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی
از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم
حالا شدم یک مرد مالیخولیایی
بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد
رنگ روپوش بچه های ابتدایی
یک روز من را می کشی با چشمهایت
دنیا پر است از این رمان های جنایی
ای کاش می شد آخرش مال تو بودم
مثل تمام فیلمهای سینمایی
امسال هم تجدید چشمان تو هستم
می بینمت در امتحانات نهایی
می بینمت؟...اما نه! مدتهاست مانده است
یک شاخه رز... یک شعر... یک لیوان چایی .
"رضا عزیزی"
سلام دوستان عزیز . برای این پست شعری از آقای رضا عزیزی انتخاب کردم . منتظر نظرات شما دوستان هستم . موفق باشید .
عصر یک جمعه ي دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ي باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد ، گل زخم نمک خورد، زمین مرد ، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد ،فقط برد ، زمین مرد ، زمین مرد ،خداوند گواه است ،دلم چشم به راه است ، و در حسرت یک پلک نگاه است ، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی ، برسد کاش صدایم به صدایی... عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس ، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم ، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم ! که به جای نم شبنم ، بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت . نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت ، به فدای نخ آن شال سیاهت ، به فدای رخت ای ماه ! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ... ، آجرک الله !
عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده ، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج ، نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی ؟ به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد ، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد ، شب من روزن مهتاب ندارد ، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره ي دلداده ي دلسوخته ارباب ندارد ...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی ، شده ام باز هوایی ...
گریه کن ،گریه و خون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم ، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است ، به گستردگی ساحل نیل است ، و این بحر طویل است و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است ، که این روضه ي مکشوف لهوف است ، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است ، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است ، ولی حیف که ارباب «اسیر الکربات» است ، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ي یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند ...» ، دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی ، تو خودت کرب و بلایی ، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...
" سيد حميد رضا برقعي "
« بحر طويل » از آن قالب هاي شعر سنتي است كه پس از انقلاب شاعران آييني سرا كمتر به سراغ آن رفته اند و چند اثر معدودي كه در سه دهه ي اخير عرضه شده ، درخشش چندان چشم نوازي نداشته اند ، ولي بحر طويلي كه در مجموعه شعر « طوفان واژه ها » آمده و كار شاعر تواناي قمي آقاي سيد حميدرضا برقعي است ، حكايتي ديگر دارد . ( مقدمه كتاب طوفان واژه ها ، محمد علي مجاهدي . پروانه . )
سلام دوستان عزيز . ايام سوگواري سالار شهيدان ، حضرت اباعبد الله الحسين (ع) را به شما تسليت مي گويم . در ادامه هم شعري زيبا از شاعر عزيز آقاي حسين تقليلي را مي خوانيد :
نام تو را شنید دلم شد سبوی خون
لحظه به لحظه پای غزل رفت توی خون
لحظه به لحظه هر چه سرودم شهید شد
جاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خون
ماندند هاج و واج جهان توی بیت هام
از پشت سر قوافی و از روبروی ؛ خون
گفتند از شما ننویسیم بهتر است
بیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خون
دیدم شما درست نشستید روبروم
حتی درون عکس گرفتید بوی خون
یک مشک را فشرده گرفتید در بغل
یک دست را بلند نمودید روی خون
می سوخت حلق قافیه این جای این غزل
از خون گذشتمو غزل افتاد توی آب
دیدم که ماهیان به لب آب آمدند
مردند روی خاک و نرفتند سوی آب
شب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شد
دستانتان چکید ....وَ رفت آبروی آب
بعد از هزار و چارصد و چند سال سرخ
بغضی هنوز می شکند در گلوی آب
بغضی که تا همیشه گلوگیر می شود
هر جا درون شعر شود گفتگوی آب
از این غزل به بعد امیدی به آب نیست
الا که با گلاب شود شستشوی ، آب
الا دوباره نام شما خون به پا کند
با خون دوباره سرخ شود رنگ و روی آب
وقتی سر شما به سر نیزه می شود
ایجاب می کند که غزل مثنوی شود
از این غزل به بعد امیدی به خواب نیست
هر جای این جهان که بگردید آب نیست
از این غزل به بعد کبوتر هوا کنید
با دست های خود سرتان را جدا کنید
پاسخ دهيد تشنگي تيغ و تير را
پايان دهيد خواب كلاغان پير را
سر را به روي دست بگيريد بهتر است ؟!
يا اينكه توي خواب بميريد بهتر است ؟!
این درد را که قیمت آن راس آدم است
با صد زبان زنده بگویند هم کم است
این داستان عاشقی و باده نوشی است
هر سر به قیمت دو پیاله فروشی است
این خرقه های غرق ریا را رها کنید
هر کس که سر نداشت به او اقتدا کنید
دیندارها نه از غم دينار مرده اند
سردارها همیشه سر ِدار مرده اند
نام شما که رفت غزل بود و جوی خون
می ریخت چكه چكه ام از دست و روي ، خون
مي خواند زیر لب کسی انگار در ردیف
ای شاعر خزان زده دیگر مگوی : خون !
....
نام شما غزل به غزل رفت تا خدا
من می روم ادامه ی این شعر با شما ...
" حسين تقليلي "
عزادار غمي بي انتهايم
غريبم بي كسُم بي آشنايم
غروب سالگرد و روي ويلچر
سر قبر كدامين گل بياييم ؟

سلام دوستان عزيز . پنجم دي ماه مصادف است با سالروز زلزله بم . واقعه ي دردناكي كه دل همه ي ما ها رو هم لرزوند . بسياري از هموطنانمان در اين شهر تاريخي به ديار باقي شتافتند . روحشان شاد .
يك بار ديگر به همه عزيزاني كه در اين حادثه ناگوار عزيزانشان را از دست دادند تسليت مي گم و براي همه آرزوي صبر و سلامتي دارم .
به همين مناسبت غزلي را از شاعر خوب كرماني آقاي حامد عسگري ، از دفتر شعر « حال و حوايي از ترنج و بلوچ » براتون انتخاب كردم . مثل هميشه منتظر نظرات دلگرم كننده شما عزيزان و همراهان كوچه باغ هستم . شاد و سربلند باشيد .
وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد
در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد
لبخند زد و قند بدل اختراع شد
آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد
حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس
رقصید و در حجاز هبل اختراع شد
آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت
نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد
آدم و سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
اینگونه بود ها ! که بغل اختراع شد
یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد
فرداش ... پنج دی... وگسل اختراع شد ...
"حامد عسگري"
و چند رباعي از همين شاعر :
يك زخم عميق در جگر داشت ، نداشت ؟
شالي مشكي به دور و بر داشت ، نداشت ؟
انگار كه از زلزله ي بم يك عمر
خرماي مضافتي خبر داشت ، نداشت ؟
*****
بغضت كه شكست ، آه تر خواهد شد
از ديدن بم نگاه تر خواهد شد
از داغ تمام باغبان ها امسال
خرما به خدا سياه تر خواهد شد .
*****
يك شهر به زير خاك مدفون شده بود
يك جمجمه از دريچه بيرون شده بود
از بس كه جنازه در پتو پيچيدند
حتي جگر پلنگ ها خون شده بود .
*****
اي ماه به شهر مرده مهتاب بريز
صد حنجره زخم و بغض كمياب بريز
من يكّه ام و همه عزيزان منند
اي ابر تو بر مزارشان آب بريز .
و اين شعر هم به ياد هنرمند خوش صدا و عزيزمان مرحوم ايرج بسطامي :

يك روز چو «بايزيد» در اوج خداست
يك روز چو «ايرج» و غمش ناپيداست
عاشق شدن و در انزوا جان دادن
اين عاقبت تمام «بسطامي» هاست .
دو كتاب جديد از خانم مريم جعفري آذرماني به نام هاي « زخمه » و « هفت » منتشر شد . زخمه ، شامل مجموعه اي از پنجاه و نه غزل نو ، و هفت شامل ، هفت مسمط نو از اين شاعر تواناي كشورمان است . از خانم آذرماني پيش از اين كتابهاي « سمفوني روايت قفل شده » و « پيانو » منتشر شده بود .
غزلي از كتاب « زخمه» خانم آذرماني :
پرواز كن در خيالت ، حس كن حصاري نداري
هر چند در آسمان هم چشم انتظاري نداري
انسان غمگين ! دعا كن شايد كبوتر بميري
از خاك ، جز پر كشيدن راه فراري نداري
آه اي زمين گير گريان ، سهم تو تنها دو پا شد
كاري كه با دستهايت جز سوگواري نداري
بايد به دنيا بيايي تا لحظه لحظه بميري
حالا بكن گور خود را ، جز مرگ كاري نداري
*****
شعری از مجموعه « هفت» خانم آذرماني :
مِه که سر میکشد به خانهی من
آسمان میرسد به شانهی من
اشک و آه است آب و دانهی من
درد ، ای یار جاودانهی من
سیری از سفرهی زمانهی من
وه به این مهر بیبهانهی من
دشمنیهای دوستانهی من
من که کارم گذشته از حالا
حلقهی ماه ، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد
بیزمان باش و عاشقانه بیا
هرچه حرف است میم و نونِ من است
کینه بیرونتر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق ، دیوانهی جنون من است
آن چه مینوشد آه ، خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است
جشن آوار میشود برپا
از حریم حرم حرامترم
که از ابلیس هم به نامترم
خاصم و از عوام عامترم
گرچه از باد بیدوامترم
از حضور عدم مدامترم
من که از فکر شمع ، خامترم
باز از اشک چشمهام ، ترم
آسمان ، گریه کن منم دریا
پرده بردار از دو روی زمین
آن ورش شاد و این ورش غمگین
آن ورش دیگری اسیر همین
که بگوید منم چنان و چنین
این ورش من نشستهام به یقین
پس رها کن کنار من بنشین
دو سه حرفی بکار و شعر بچین
تا بدانی چه میکنم تنها
نسبتی نیست بین من وَ كفن
تا بپوشانمش به پارهی تن
حافظانه کنار سرو و چمن
غزلی ناب در پیاله و... من
مست ، جاویدم از شراب سخن
جانگرفتن به جام و طعنهزدن؟
آه زاهد ، تو هم بگیر و بزن
تا نگويی که من کجا تو کجا
گورکَن بذر مرده میکارد
شادم از این که دوستم دارد
تا مرا هم به خاک بسپارد
آینه تکّه تکّه میبارد
تا دلم قطره قطره بشمارد
آه اگر زندگیم بُگذارد
مرگ ، تصویرِ روشنی دارد
آفرین آفرین به آینهها
خسته از دست میزبان شدهام
این دو روزی که میهمان شدهام
درد در درد امتحان شدهام
نه که مشغول آب و نان شدهام
که سراپا فقط دهان شدهام
خوردهام شعر و استخوان شدهام
دنده بر دنده نردبان شدهام
بروید از مقام من بالا
"مريم جعفري آذرماني"
درمانده مانده ام دو سه هفته است اي پري
با ما نمي نشيني و با ما نمي پري ؟
آري منم همان كه فراموش كرده اي
آيا مرا هنوز به خاطر مي آوري ؟
بعد از تو من همين غزل نيمه كاره ام
تكراري و ورق ورق و پوچ و سرسري
تو بي گمان همان غم عشقي كه خواجه گفت :
«كز هر زبان كه مي شنوم نامكرري »
آن شب كه با تو پر زدم و عاشقت شدم
باور نداشتم كه تو از جنس ديگري
باور نداشتم كه تو با ما غريبه اي
باور نداشتم كه تو اينجا مسافري
باور نداشتم كه به اين راحتي مرا
اينجا به حال خود بگذاري و بگذري
گفتي كه پير و خسته و دل ناتوان شدم
اما دروغ بود تو از من جوانتري
زيرا هنوز هم كه هنوز است عاشقي
زيرا هنوز هم كه هنوز است دختري
اي آرزوي مرده در اعماق زنده رود
يادت به خير ، دختر زيباي بندري .
" مهدي جهاندار "
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود !

سلام دوستان عزیز . سالگرد درگذشت استاد قیصر امین پور را به شما و دوستداران ایشان و دوستداران شعر و ادبیات فارسی تسلیت می گویم . روحش شاد و یادش گرامی باد .
مساحت رنج
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید .
"مرحوم قیصر امین پور "
نه اينكه فكر كني مرهم احتياج نداشت
كه زخم هاي دل خون من علاج نداشت
تو سبز ماندي و من برگ برگ خشكيدم
كه آنچه داشت شقايق به سينه كاج نداشت
منم ! خليفه ي تنهاي رانده از فردوس
خليفه اي كه از آغاز تخت و تاج نداشت
تفاوت من و اصحاب كهف در اين بود
كه سكه هاي من از ابتدا رواج نداشت
نخواست شيخ بيايد مرا كه يافتنم
چراغ نه ! كه به گشتن هم احتياج نداشت .
غزلي از ابوالفضل (فاضل) نظري از كتاب گريه هاي امپراطور .
در انتظار عذاب آوری ، صبور شدند
و چند سال پیا پی ، اجاق کور شدند
بدون بچه ، زن و مرد اگر چه که زنده ...
اتاق ها همه دلگیر _ شکل گور _ شدند
همیشه حسرت یک بچه را ... ، ولی دیدند
که جنس بچه ی همسایه ها چه جور شدند
زمان گذشت و گذشت و گذشت و هی شب ها
و روزها ، همه مانند هم ، مرور شدند
و هی پزشک ، دعا ، خرج ، گریه ، تا که طلسم _
شکست و صاحب یک بچه هم به زور شدند .
ولی چه فایده ! این هم مصیبتی شد که
دوباره ثانیه ها سرد و سوت و کور شدند
چرا که بعد از یک عمر انتظار ، فقط
دچار واقعه ی سوگ ، جای سور شدند
ولی چرا ؟ به چه جرمی ؟ چطور ؟ (شاید که
دچار شوم ترین چشم های شور شدند )
و بچه که سرطان داشت ، داشت جان می داد
و چشم ها همه حیران این امور شدند
و بچه با سرطانش به خانه آتش زد
و قلب های پر از شعله هم تنور شدند
و چشم ها همه تاول زدند و شاعر هم
دو اشک سرد به چشمش دو تا بلور شدند
و « واژه ها » ش ، که در پیش چشم او مردند
و « اشک ها » ش ، که تا صبح مرده شور شدند
و خواست جیغ ... ، ولی نه ! سکوت کرد و نوشت :
(( کتاب های دعا بی خودی قطور شدند
و یا که مصلحتی بوده و بدون جواب
هزار پرسشم امشب فقط مرور شدند .))
سلام دوستان عزیز . ببخشید که به دلیل برخی مشکلات حضورم کمی طولانی شد . شعری از مهدی زارعی از کتاب « این سنگ قبر کادوی روز تولدت » را برای این پست انتخاب کردم . مثل همیشه منتظر نظرات پر مهر شما عزیزان هستم . موفق باشید .
