کوچه باغ
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1393/09/23 توسط جواد آقامحمدی |
 

 

غریب من که برای خودم ضرر دارم

نیارم آنکه از این شیوه دست بردارم

غریب من که بساط نشاط می‌چینم

ولی همیشه از آن سهم مختصر دارم

مرا به تخت ببندید و ترک عشق دهید

که من ز غایت این ماجرا خبر دارم

به صبر و حوصله خالی کنید جیب مرا

از این مخدّر اگر ذره‌ای دگر دارم

مرا از آنچه به خود می‌کنم نجات دهید

که از قساوت وجدان خود حذر دارم

که روی دست خودم مانده‌ام، دلم تنگ است

که در دلم صف مرغان نوحه‌گر دارم...

رفیق قافله‌ام یا شریک راهزنم؟

به غارت آمده‌ام یا که بار زر دارم؟

نشسته بر گل قالی دو قطره شبنم اشک

دریغ من که چنین باغ بی‌ثمر دارم

دریغ من که بلوطی تناورم اما

درون ریشه‌ی خود آفت تبر دارم


" سمانه کهربائیان "

نوشته شده در تاريخ جمعه 1393/09/14 توسط جواد آقامحمدی |

مثل پرنده ای که پر از دست داده است
یا شاخه ای که برگ و بر از دست داده است

یا مثل جنگلی که درختان خویش را
یک یک به زخمه ی تبر از دست داده است

بی عشق دست و بال من از زندگی تهی ست
همچون کبوتری که سر از دست داده است

گرچه سرم رسیده به آرامش خیال
اما دلم تو را دگر از دست داده است

در جستجوی تو دلم امید خویش را
کوچه به کوچه ، در به در از دست داده است

بر باد رفته یک شبه عشقم، شبیه آن
نخلی که ناگهان ثمر از دست داده است

راهم بده به بام خود، این مرغک غریب
گم کرده راه و بوم و بر از دست داده است

افسوس جز کویر به جایی نمی رسد
ابری که دیدگان تر از دست داده است

این مرد را دوباره در آغوش خود بگیر
حالا که بر سر تو سر از دست داده است

 " غزلی از مجموعه مهتاب بر خاکستر جنگل ، ابوالفضل صمدی "

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1393/06/30 توسط جواد آقامحمدی |

پاييز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاييز می رسد که همانند سال پيش
خود را دوباره در دل قالیچه ، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بيارد _ خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاييز عاشق است و راهی نمانده است
جز اين که روز و شب بنشيند دعا کند _

شايد اثر کند و خداوند فصل ها
يک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقويم خواست از تو بگيرد بهار را
تقدير خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... صدای پای خزان است ، يک نفر
در را به روی حضرت پاييز وا کند

" علیرضا بدیع "

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1393/05/13 توسط جواد آقامحمدی |
 

فرصت قد کشیدنت را باز، روی قانون جنگ ها خوردند
ماده آهوی دیگری بودی، مادرت را پلنگ ها خوردند

جنگ از پایه های دینت بود ، جنگ داماد سرزمینت بود
جنگ هرشب به حجله ات می برد ، سینه ات را فشنگ ها خوردند

دوستان تو گرگ ها بودند، رنگ آدم بزرگ ها بودند
کودکی های مرده ات را باز، روی الّاکلنگ ها خوردند

زیر ِدست جهان نخوابیدی، با امیر ارسلان نخوابیدی
حق فرخ لقایی ات را باز، پشت شهرفرنگ ها خوردند

آرزو کردی و پسر نشدی، قصه ی ساده ات فرشته نداشت
به خودت هم دروغ می گفتی، پدرت را نهنگ ها خوردند

مرده بودی و فکر می کردی، خاک مانند مرگ یکرنگ است
کفنت پرچم سپیدی شد ، پرچم ات را سه رنگ ها خوردند

روی سرهایمان اذان گفتند ، شهر آنقدرها مناره نداشت
سجده کردیم و خانه هامان را ،باز تیمور لنگ ها خوردند

**
وای شاعر...دوباره پرت شدی ...پر سیمرغ روی قاف شکست
جگرت پاره بود ،خونت را...تک تک قلوه سنگ ها خوردند

توی زندان قصر ،شاه شدی...توی زندان ولی هوا کم بود
آرزو داشتی نفس بکشی ، نفست را سرنگ ها خوردند...

" حامد ابراهیم پور "

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1393/04/05 توسط جواد آقامحمدی |
 

 

از من مپرس صبرِ نمایانِ من کجاست،
خود دیده ای که چاکِ گریبانِ من کجاست!

با این دهانِ خون شده حالِ جواب نیست،
از مُشتِ او بپرس که دندانِ من کجاست!

ای دستِ بی نمک! که وبالی به گردنم!
از او سراغ کن که نمکدانِ من کجاست!

ای چشمِ تر! به نامه ی اشکِ روان بپرس،
_ از روی من _ که پس لبِ خندانِ من کجاست؟

زین رهزنانِ گردنه فرسا دلم گرفت
یارب! خروشِ قافله گردانِ من کجاست؟!

انگشترم، ولی به کفِ دیو رفته ام
یاران! نشان دهید سلیمانِ من کجاست؟

بیمار شد دلم ز غمِ بیشمارِ دهر
ساقی کجاست؟ شیشه ی درمانِ من کجاست؟

بهتر که سر به گوشه ی مستی فرو برم،
آن آستینِ گریه ی پنهانِ من کجاست؟

" حسین جنتی "

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 1393/02/26 توسط جواد آقامحمدی |
از همان روزی که در باران سوارم کرده‌ای
با نگاهت هیچ میدانی چکارم کرده‌ای؟

با تو تنها یک خیابان همسفر بودم ولی
با همان یک لحظه عمری بی‌قرارم کرده‌ای

جرعه‌ای لبخند گیـرا - از شراب جامدت
بر دلم پاشیده‌ای _ دائم _خمارم کرده‌ای

موج مویت برده و غرق خیالم کرده‌است
روسری روی سرت بود و دچارم کرده‌ای!

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر
با نگاهت ، خنده‌ات ، مویت ، شکارم کرده‌ای

در خیابان اولیـن عابر منم هر صبح زود
در همان جایی که روزی غصه دارم کرده‌ای

رأس ساعت میرسی ، می‌بینمت ، ردمیشوی ...
کم محلی می‌کنی بی اعتبارم کرده‌ای

من مهندس بوده‌ام دلدادگی شأنم نبود
تازگی ها گل فروشی تازه ‌کارم کرده ‌ای

در نگاه دیگران پیش از تو عاقل بوده‌ام
خوب‌ کردی آمدی....مجنون تبارم کرده‌ای

در ولا الضالین حمدم خدشه‌ای وارد نبود
وای ِ من ، محتاج یک رکعت شمارم کرده‌ای

 

" مهدي ذوالقدر "

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1393/02/03 توسط جواد آقامحمدی |

چگونه باغ ِ تو باور کند بهاران را ؟
که سال ها نچشیده است ، طعم باران را

گمان مبر که چراغان کنند ، دیگر بار
شکفته ها تن عریان شاخساران را

و یا ز روی چمن بسترد دو باره نسیم
غبار خستگی روز و روزگاران را

درخت های کهن ساقه ، ساقه دار شوند
به دار کرده بر اینان تن هزاران را

غبار مرگ به رگ های باغ خشکانید
زلال ِ جاری ِ آواز ِ جویباران را

نگاه کن گل من ! باغبان ِ باغت را
و شانه هایش آن رُستگاه ماران را

گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی
چگونه می بری از یاد داغ ِ یاران را ؟

درخت ِ کوچک من ! ای درخت ِ کوچک من !
صبور باش و فراموش کن بهاران را

به خیره گوش مخوابان ، از این سوی دیوار
صلای سُمّ سمندان ِ شهسواران را

سوار ِ سبز ِ تو هرگز نخواهد آمد ، آه !
به خیره خیره مبر رنج انتظاران را !

" حسین منزوی "

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1392/12/22 توسط جواد آقامحمدی |

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را

که بسته راه به من آسمان خالی را

نزد ستاره ی فجر از جبین لیلی و قیس

به هم هنوز گره می زند لیالی را

زابر یا‍‍‌‍ یسه جای سوال باران نیست

در او ببین و بدان راز خشکسالی را

به سیب سرخ رسیده بدل شده است انگار

شفق به خون زده خورشید پرتقالی را

دلم شکسته شد اینبار هم نجات نداد

شراب عشق تو این کوزه ی سفالی را

همه حقیقت من سایه ای است بر دیوار

مگرد هان که نیابی من مثالی را

هزار بار به تاراج رفت و من هر بار

ز عاج ساختم آن خانه ی خیالی را

پریده رنگ تر از خاطرات عمر من اند

مگر خزان زده سیب و ترنج قالی را

نشان نیافتم این بار هم ز گمشده ام

هر آنچه پرسه زدم عشق و آن حوالی را

در آن غریبه به هر یاد ،آن خراب آباد

نمی شناخت دلم یک تن ازاهالی را

بهار نیست زمستان پس از زمستان است

که خود به هم زده تقویم من توالی را

هنوز مساله ات مرگ و زندگی است اگر

جواب می دهم این جمله ی سوالی را

نهاده ایم قدم از عدم به سوی عدم

حیات نام مده فصل انتقالی را

حسین منزوی "

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/10/30 توسط جواد آقامحمدی |

بیشه ای سوخته در قلبِ کویری ست، منم!

وندر آن بیشه ی آتش زده شیری ست، منم!

ای فلک! خیره به روئین تنی ات چشم مدوز،

راست در ترکشِ رستم پَرِ تیری ست منم!

تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست،

هرکجا در همه آفاق اسیری ست منم!

زندگی سنگ عظیمی ست، ولی می شکند

که روان زیرِ پِی اش جوی حقیری ست، منم!

در پِی آبِ حیاتی؟ به خرابات برو

- خسته از عُمر - در آن زاویه پیری ست، منم!

گرچه دور است ولی زود عیان خواهد شد

آنچه کوه است در آن دامنه، دیری ست منم!

" حسین جنتی "

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/10/08 توسط جواد آقامحمدی |
 

ماه هم باشی ، شب ِ نامرد می بلعد تو را

این سیاهی ، بی برو برگرد می بلعد تو را

شعله باشی زیر خاکستر،نسیمی می وزد

آتش ِ دیوانه ، سرخ و زرد می بلعد تو را

بید باشی ، کوچه را در سایه ات مهمان کنی

بادهای ِ هرزه ی ِ ولگرد می بلعد تو را

کوه باشی ،در خودت ،پنهان کنی اندوه را

عاقبت می پاشی از هم، درد می بلعد تو را

هرچه هم پروانه باشی، هرچه هم زیبا شوی

عاقبت آن عنکبوت ِ زرد، می بلعد تو را

می نشینی ساعتی را باخودت خلوت کنی

فکرهای کهنه ی نامرد می بلعد تو را،

"مرگ" می آید کنارت می نشیند روی مبل

بعد هم مثل شرابی سرد می بلعد تو را !!!

" پاییز رحیمی "

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/09/25 توسط جواد آقامحمدی |
 

هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببرد
مي تواند خبر از مصر به كنعان ببرد
 
آه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:
يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
 
واي بر تلخي فرجام رعيت پسری
كه بخواهد دلي از دختر يك خان ببرد
 
ماهرویی دل من برده و ترسم اين است
سرمه بر چشم كشد، زيره به كرمان ببرد
 
دودلم اينكه بيايد من معمولي را
سر و سامان بدهد يا سر و سامان ببرد
 
مرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچد
ناگزير است لبي تا لب قليان ببرد
 
شعر كوتاه ولي حرف به اندازه ی كوه
بايد اين قائله را "آه" به پايان ببرد
 
شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد
ماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببرد

" حامد عسکری "

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/07/29 توسط جواد آقامحمدی |
 

هر چند از تو خاطرم آزرده باشد
بگذار لبخندت دلم را بُرده باشد

مثل لبِ دریا عطش می آوَرَد باز
عشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد

وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیست
بگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد

فرقی ندارد آشیانی هست یا نه
در چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد

آیینه در آیینه...در آیینه ها...تو....
نشکن! فقط بگذار مات م برده باشد

گاهی صدایم کن که این دیوانه ناگاه
در خوابِ آغوشِ تو جان نسپرده باشد...!

" اصغر معاذی "

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/06/10 توسط جواد آقامحمدی |

 

عروسی ات باشد، تو خبر نداشته باشی

به گریه فکر کنی، چشم ِ تر نداشته باشی

 و باز و بسته شود یک شبه در چمدانت

اگرچه هرگز قصد سفر نداشته باشی

 نه اینکه رژ بزنی تا که دلبری بکنی، نه!

که ابروانت را نیز برنداشته باشی

 دلت بگیرد و پشتت به هیچ گرم نباشد

دلت بگیرد اما... پدر نداشته باشی

 هنوز خوشبختی آرزو کنی ته ِ قلبت

دعای خیر ولی پشت سر نداشته باشی

 تو مثل این همه زن توی سرزمین مدرن ات

به غیر ِ شوهر داری هنر نداشته باشی

 ملامتت بکنند و...  ملامتت بکنند و ...

ملامتت بکنند و ... پسر نداشته باشی

تو ممکن است به شکل پرنده باشی و یک بار

برای دور شدن بال و پر نداشته باشی

 و هی بکوبی خود را به پرده، میز، به گلدان

به چار گوشه ی دیوار و در نداشته باشی

 بکوبی و نتوانی، بکوبی و نتوانی

و راه ِ چاره از این بیشتر نداشته باشی

 و ممکن است که هی بشکنی، بیافتی و پاشی

سپس ببینی ترس از خطر نداشته باشی

چقدر کام تو تلخ است روز بعد ِ عروسی ت

که قهوه دم بکنی و شکر نداشته باشی .


" آیدا دانشمندی "

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1392/04/25 توسط جواد آقامحمدی |

مباد قطره ی اشکی میان لیقه بیفتد
سیاه بخت شود اشک و در مضیقه بیفتد

به خط خوش بنویسید اشک دیده بر آن است
که قطره قطره به یاد تو هر دقیقه بیفتد

بگیر چتر صدف را دوباره بر سر و مگذار
خراش نم نم باران بر این عتیقه بیفتد

خدا کند که دل این گنج پر غبار قدیمی
به دست راهزنی پاک و خوش سلیقه بیفتد

چه می شود که در انبوه تیرهای پیاپی
نگاه تیر خلاصی به این شقیقه بیفتد...

" سید مهدی موسوی "

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1392/03/07 توسط جواد آقامحمدی |

دیگر به خانه راه ندارند عیدها
دلخوش نکن به گفته این سر رسیدها

گفتند "بشنوید نوای امید را "
ما گوشمان پراست از این "بشنوید"ها

صندوق های شادی ما باز می شود؟
یا سرشکسته اند تمام کلیدها؟

بازی عوض شده ست، ببین، رفته تا فلک
فریاد "واحسین حسین" یزیدها !

با این همه بدان به یقین اکثریتیم
در روزگارجنگ سیاه و سفیدها

هم اکثریتیم،هم افزوده می شود
هر روز برجماعت ما نا امیدها ...

" علی کریمان "

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1392/02/04 توسط جواد آقامحمدی |
 

دوباره مست شد و تاب خورد و شنگ ترم کرد
نخورده گونه ی من سرخ شد قشنگ ترم کرد

به گریه گفت شبی « دوستم بدار » و ندانست
که گریه های زنان رفته رفته سنگ ترم کرد

مسیر آب که باریک شد رسید به طغیان
نشست و هی به من انداخت سنگ و تنگ ترم کرد

چقدر مسخره کردم که این توهم ماه است
و هر شب آمدن و رفتنش پلنگ ترم کرد

شبی ، فقط شبی از خاطرم گذشت خیالی
که چتر دست بگیرم ... همین درنگ ، تَرَم کرد

چقدر حوصله ی آبی جهانم سر رفت
زدم به خشکی و هر خودکشی ، نهنگ ترم کرد

سپید ، فکر کنی ناگهان غزل بنویسی
زمانه لال شود ، از خودش دو رنگ ترم کرد

غزلی از مجموعه ی "منم که می گذری / مهدی فرجی "

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/01/18 توسط جواد آقامحمدی |
 

هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است
آنچه مرا به شعر گره می زند، غم است

دلشوره ها همیشه به من راست گفته اند
دلشوره ام همیشه برای تو مبهم است!

من باختم غرور خودم را در این میان 
یک شاه ِبی سپاه شکستش مسلّم است

باید که جای زخم تو بازخم گم شود
هر درد تازه ای برسد ، مثل مرهم است

باچتر می روم که نسوزم از آتشش
باران که نیست! بارش ِ داغی دمادم است

بعد ازتو نام دیگر ِ آغوش بسته ام،
دیگر بهشت نیست عزیزم، جهنم است

سرکش شدم، بهانه گرفتم، ندیدی ام
یک بارهم نشد که بپرسی چه مرگم است!

یک بارهم نشد که بفهمی غزال تو
با یک نگاه سرد پلنگانه ات رم است

عاشق شدیم و نظم جهان را به هم زدیم
دنیا هنوزهم که هنوز است درهم است

" رویا باقری "

نوشته شده در تاريخ شنبه 1391/12/19 توسط جواد آقامحمدی |

همین ، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم

غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم

دهان تا باز کردم مُنکرانم طعنه ها کردند

غزل گفتم، گمان کردند پیغمبر در آوردم

اگر شمشیر عریان پیشِ رویم بود خندیدم

چو بودا در جواب از جیب ، نیلوفر در آوردم!

درختی ساده ام ، آری جفای باغبانم را ،

هرس پنداشتم ، پس شاخه ای دیگر در آوردم!

به خود آرایشِ " بَزمی " گرفتم تا بیاسایم

غم از هرسو که آمد بر سرم ، ساغر در آوردم

جهانِ سخت را آسان گرفتم، شعرِ تَر گفتم

به مضمون ، موم از دکانِ آهنگر در آوردم

ندارم عادتِ منت کشیدن ، حالِ من خوب است

زِ بس با دستِ خود از پُشتِ خود خنجر در آوردم

زِ عُمرِ رفته آهی ماند ، بر آیینه ی جانم

طلا در کوره کردم ، مُشتِ خاکستر درآوردم!

" حسین جنتی "

نوشته شده در تاريخ شنبه 1391/12/05 توسط جواد آقامحمدی |
 

درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،
تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

" علیرضا بدیع " 

نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/11/27 توسط جواد آقامحمدی |
 

اندازه ی صد سال نوری از دلت دورم
باید همیشه دور باشم از تو ، مجبورم!

یا گریه هایم را میان شعر میگویم
یا مینوازد گریه را نت های سنتورم

یعقوب عاشق توی این دنیا فراوان است
یعقوب... مثل من... که از این گریه ها کورم!

هر دفعه دل دادم به دریا باز هم افتاد
شکل تو یک ماهی قرمز در دل تورم

مثل تمام پسته ها که تلخ میخندند
پنهان شده صد بغض پشت خنده ی شورم

یک آسمان افتاده در قلبم که غیر از ابر
در بین باران های دلتنگی ش محصورم

شاعر شدن یعنی فقط حسرت... فقط حسرت!
یعنی تو دانشگاهی و من پشت کنکورم!

" حانیه دری "

 

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر