وضع زمانه ...

 

حکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را

اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را

و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر

که بیرون آورند از کاسه زاغان دیده‌گانش را

چنان نابود شد ایران که امیدی به آرش نیست

رساند گر به یکدیگر دو بازوی کمانش را

سگ این‌جا زخم جفتش را که می‌لیسد در این فکرست

که چندی بعد بر دندان بگیرد استخوانش را

کنون سالار اگر از پشت می‌آید بر این قصدست

که خود در گردنه غارت نماید کاروانش را

تمام خانه‌ها خالی‌ست امکان دارد آخر دزد

که بر دیوار خود بگذارد امشب نردبانش را

تو هم قربانی خشم خدایانی بیا ای نوح

به روی عرشه و پایین بیاور بادبانش را

قضا شد سینه‌ی سهراب را رستم بدراند

اگر حتی ببیند روی بازویش نشانش را

گمانم سوی گمراهی رود با پای خود شاعر

اگر ابلیس هم یک دم رها سازد عنانش را

"علی کریمی کلایه" 

سلام عشق قدیمی ...

 

سلام عشق قديمي ! سلام آقاي ِ ...

چقدر حس قشنگي است اين که جا پاي ِ -

شما شبي بگذارم اگرچه مي دانم

شما بزرگتريد از تمام دنياي ِ -

غريب و کوچک من ... نه! نمي شود يکبار

کمي مماس شود بال من و پرهاي ِ ...؟!!

هميشه من ته دره ولي شما انگار

هميشه دورتر از من ، درست بالاي ِ ...

که ... نقطه چين بگذارم چقدر حرفم را ...

چقدر گريه کنم هي تمامِ شب هاي ِ ...

نمي شود به شما گفت « دوســ... » من آخر

بگو چکار کنم تا کمي دلت جاي ِ ...  

«فاطمه حق وردیان»