بیاور باطل السحری!
شعر من کوچه ی پیچاپیچی است
ـ کوچه باغی ست
ـ که تنها ، یک شب
تو از این کوچه گذشتی ارام
تو از این کوچه گذشتی مغرور
سال ها می گذرد ...
سال ها ، در گذر کوچه ، نگاه دیوار
دیده بس رهگذران را ، خاموش
دیده بس رهگذران را ، پر شور
لیک ای رهگذر یک شبه ی کوچه ی من ...
جای پای تو ، در این کوچه ، به جا مانده هنوز
از مجموعه " از نهایت شب " ، علیرضا طبایی
*********
و يك غزل :
بیاور باطل السحری!
بیا، اعجاز کن تا بار دیگر روزهای رفته برگردد
فرو ریزد حصار و بندها بر دست و پایم، بال و پر گردد
فراز این شهادتگاه ، چتر مهربانی را فراگستر
بهل، تا دست هایت ، سنگباران مصایب را سپر گردد
طلسمی کهنه ، کرده شهر شیران را بدل با شهر سنگستان
بیاور باطل السحری که تا جادوی دیوان ، بی اثر گردد
پس از آن خشکسالی ها و ، این سیلاب ویرانگر ، امیدی هست ؟
که جنبد غیرت خورشید و این دشت سترون بارور گردد
برون آید ز خود ، مردی ز مردستان و رقص عشق آغازد
بپیچد نعره در آفاق و خاک منتظر را ، گونه تر گردد
چه زهری ریختند این سالیان در کاسه ی ما ، خیل بی دردان
چه شیرین است چندی نوش ها ، در قلب اینان ، نیشتر گردد
بیا بر آسمان بنواز پتک مشت را ، این بام پوسیده است
که باید این اساس کهنه در هم ریزد و زیر و زبر گردد
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد " ، علیرضا طبایی .
مرا هر کس که بیرون می کشد از گوشه ی خلوت