تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست ...

بیشه ای سوخته در قلبِ کویری ست، منم!

وندر آن بیشه ی آتش زده شیری ست، منم!

ای فلک! خیره به روئین تنی ات چشم مدوز،

راست در ترکشِ رستم پَرِ تیری ست منم!

تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست،

هرکجا در همه آفاق اسیری ست منم!

زندگی سنگ عظیمی ست، ولی می شکند

که روان زیرِ پِی اش جوی حقیری ست، منم!

در پِی آبِ حیاتی؟ به خرابات برو

- خسته از عُمر - در آن زاویه پیری ست، منم!

گرچه دور است ولی زود عیان خواهد شد

آنچه کوه است در آن دامنه، دیری ست منم!

" حسین جنتی "

درد می بلعد تو را ...

 

ماه هم باشی ، شب ِ نامرد می بلعد تو را

این سیاهی ، بی برو برگرد می بلعد تو را

شعله باشی زیر خاکستر،نسیمی می وزد

آتش ِ دیوانه ، سرخ و زرد می بلعد تو را

بید باشی ، کوچه را در سایه ات مهمان کنی

بادهای ِ هرزه ی ِ ولگرد می بلعد تو را

کوه باشی ،در خودت ،پنهان کنی اندوه را

عاقبت می پاشی از هم، درد می بلعد تو را

هرچه هم پروانه باشی، هرچه هم زیبا شوی

عاقبت آن عنکبوت ِ زرد، می بلعد تو را

می نشینی ساعتی را باخودت خلوت کنی

فکرهای کهنه ی نامرد می بلعد تو را،

"مرگ" می آید کنارت می نشیند روی مبل

بعد هم مثل شرابی سرد می بلعد تو را !!!

" پاییز رحیمی "